در روز عمليات در كمركش كوهى زمين گير شديم. مهماتمان تمام شده بود. فقط يك گلوله آر پى جى در بين بچه ها باقى مانده بود و عراقى ها در چند مترى ما قرار داشتند. زير كوه پلى قرار داشت كه گذرگاه عراقى ها بود. ما به دليل فاصله كم نمى توانستيم كوچك ترين حركتى داشته باشيم. چرا كه ممكن بود دشمن با ديدن ما دامنه كوه را زير آتش بگيرد. همه آرام و بى سر و صدا نشسته بوديم و به فكر چاره مى گشتيم. چند روز بود كه پوتين از پاى بچه ها كنده نشده بود. پاها تاول زده بودند. كلافه شده بوديم. حتى آب هم در بين بچه ها جيره بندى شده بود. كار به جاى رسيد كه هر چند دقيقه با سر قمقمه آب مى خورديم. كسى جرأت حركت نداشت. حتى آنهايى كه كنجكاوى امانشان را بريده بود هم نمى توانستند به پايين سرك بكشند چون در ابتداى پل يك ضد هوايى دو لول به همراه چندين سرباز براى محافظت پل قرار داده بودند.
بعضى هم مجروح شده بودند و ناى حركت نداشتند وضعيت همه را نگران كرده بود و كم كم نااميدى به دل بچه ها چنگ مى انداخت. من تك تك بچه ها را از نظر مى گذراندم يكى ذكر مى گفت، ديگرى با دوستش پچ پچ مى كرد و بعضى هم در فكر فرو رفته بودند. در ميان ما مجيد هم بود.

او فرمانده اى قوى، مهربان و مؤمن بود. همه او را تحسين مى كردند و من خيلى دوستش داشتم، خيلى زياد به گونه اى كه اين دوست داشتن برايم قابل اندازه گيرى نبود. در مدتى كه با او آشنا شده بودم به شيوه هاى مختلف سعى مى كردم مثل او بشوم، مثل او حرف بزنم، مثل او بخندم و مثل او نماز بخوانم. آن لحظه از چهره اش خواندم كه در فكر راهى براى نجات است. در آن حال او با صدايى مطمئن و قوى به طورى كه به همه نيرويى دوباره بخشيد گفت: نگران نباشيد به فضل خدا همه شما را نجات مى دهم. با شنيدن اين كلام چشمان بچه ها برقى از شادى زد چرا كه همه به نيروى ايمان او اعتقاد داشتيم در حالى كه هيچ حركتى نداشتيم، ناگهان يك ايفاى عراقى كه پر از نيرو بود، براى عبور از پل به نزديك آن رسيد. صداى آن به گوش مى رسيد بچه ها دلهره داشتند اما مجيد با آرامش خاصى نيم خيز شد. تنها گلوله آر پى جى را گرفت و آن را آماده كرد. ماشين كنار ضد هوايى رسيد. براى لحظه اى ايستاد. ناگهان صداى يا مهدى (عج) در دل كوه پيچيد. مجيد قد راست كرد و با آرپى جى ايفا را نشانه گرفت. با شليك آن صداى تكبير بچه ها بلند شد.
ايفا منهدم شده بود. در يك لحظه چپ شد و به روى سنگر ضد هوايى سقوط كرد. كسى از دشمن زنده نمانده بود. با اين عمل مجيد بچه ها نجات پيدا كردند. همه او را بغل مى كردند و به سر و صورتش بوسه مى زدند. بعد به طرف نيروهاى خودى راه افتاديم و همه از اتفاقى كه افتاده بود در حيرت بوديم. در بين راه از او پرسيدم:
اگر اين گلوله به هدف نمى خورد، چه مى كردى در جوابم گفت: دستى كه گلوله را به هدف زد، دست صاحب اين جبهه، حضرت مهدى (عج)، بود.
برگرفته از کتاب خفته بیدار / روزنامه ایران
